خرید بک لینک
بسم الله افتاده بودیم توی سرازیری دنیا، توی سرازیری هم قل خوردن که کاری ندارد. منتها بدبختی اینجا بود این سرازیری انگار ته نداشت . هی می رفتی و می رفتی و نمی رسیدی . بعد ماهیتشم هم جوری بود که هر چه بیشتر قل می خوردی و می رفتی عین گلوله ی برفی هی بهت اضافه می شد بعد سنگین تر میشدی و اونوقت بیشتر سر میخوردی توی آن سرازیری. میبینید که داستان اینطوری می تواند

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: شنبه 29 ارديبهشت 1397 ساعت: 12:12

بسم الله تو ما را زیبا می خواستی مثل خودت و زیبایی را بی نهایت می خواستی مثل خودت . پس به قلب های ما نگاه کردی و زیبایی را برای آن پسندیدی . گفتی « به صورت هایتان کاری ندارم، قلبهایتان را می خواهم ، قلبهایتان را سلیم می خواهم » . ما ولی انگار کودکان دنیا بودیم، بازیگوش ، چشم و گوشمان مدام می جنبید . ما دنیا را به بازی گرفتیم و او ما را . ما گرفتار رنگ های د

برچسب: نویسنده: مهراد شریفی تاريخ: شنبه 29 ارديبهشت 1397 ساعت: 12:12

صفحه بندی